باورم نشد!!!!!
مث ع ن میگذره هااااا
قشنگ مث ع ن
چه خوب شد رمز ورودمو یادم نرفته...الان دارم زجر میکشمو تایپ میکنم.چون دیروز با حالتی وحشتناک با چاقوی سلاخی زدم مادر دستمو به گ-ا دادم. لامصب مث فیلم ترسناک ها شد..باورم نمیشه.الانم که صحنه رو یادم میاد یجوری میشم..داشتم قوطی رب رو باز میکردم چاقو در رفت خورد بالای دستمو پاره کرد...مث شیلنگ خون پاشید رو سرامیک های آشپزخونه..ولش.خلاصه خیری از سرمون رد شد
بسه دیگه بابا بجای این ک-س-شعر ها چرک های درونتو بریز اینجا.کسی براش مهم نیس تو چه گهی میخوری اونجا
دلم براتون بگه که چن وقتیه درگیر اینم چراااااااا و چجوری با شقایق وارد این رابطه شدم با این جدیت امیدوارش کردم برای ازدواج.. و الان با نگاه به خودم میبینم اصصصلا برای ازدواج آماده نیستم. یا بهتر بگم اصلا انگار ساخته نشدم برای ازدواج. چرا؟ چون من در عین حال که اونو دوس دارم میتونم همین الان ده تا دختر دیگه هم دوس داشته باشم و هیچ فرقی نذارم بینشون. ج-ن-ده - ام؟؟؟ شاید بقیه همین فکرو کننو ولی واقعیت اینه . من نمیتونم خودم با ازدواج محصور کنم. ازدواج محدودیت نیس؟؟ اگه نظرت اینه خیلی بچه ای
من برای این رسومات مسخره -دید و بازدیدهای مسخره-چشم و هم چشمی های فامیلی مسخره ساخته نشدم. اصصصصلا نمیتونم تحمل کنم این جریانات رو. من دوس ندارم بچه ای ازم باقی بمونه. دوس ندارم آثاری ازم باقی بمونه. جسدمم وصیت میکنم بدن به بیمارای نیازمندو. هر کسی اعتقاداتی داره. منم دوس دارم اینطوری باشم.مگه چیه؟؟؟
الان فقط دنبال اینم شقایقو با کمترین آسیب از خودم دور کنم. دختر خوبیه .. اوضاع خانوادشم جالب نیس. ولی با دلسوزی برم جلو مطططمعنن خودم ب+گ+ا میرم.
من تا الان زندگیم همش توو سختی بودم. الان یذره وضعم روبراه شده(اول نوشتم روبرو به خودم خندیدم
)
اگه شقایقو بگیرم زندگیم به ف+ن+ا میره. غیرمستقیم بهش گفتم که شاید زندگیمون تکراری و خسته کننده بشه ولی هیچوقت قدرت مباحثه باهاشو نداشتم مخصوصا حضوری. همش شکستم میده با دلیلایی که میاره. دلیلاش ظاهر خوبی داره و امیدوارکنندس.ولی زندگیه واقعی یه چیز دیگس...
دوس ندارم داغون شه. یه بهونه پیدا کردم که باهاش بهم بزنم. ولی دلم نمیاد...یه سال از 8صبح تا 12 شب کنارم بود.سوپروایزرم بود.خیلی خاطره دارم باهاش.اگه بد بود اصلا برام مهم نبود ولی حیف...
ذهنم انقد شلوغ پلوغه زدم دستمو داغون کردم.اگه نه اینقدرام حواس پرت نبودم. وجدانم از همین الان درد گرفته که ناراحت میشه. و خیلی هم داغون میشه....باور کن من زیاد گنده ش نکردم. ولی الان که یذره بیشتر فکر میکنتم میبینم خودمم بی تقصیر نبودم.خانوادش دوستاش همه میدونن.
دیگه نمیاد...
برچسب:
نویسنده: هلیا باقری